۳,۰۰۰ تومان

۴.۷
از مجموع۶نظر

من زنده ام

شاخه بندی: داستان
۴.۷
از مجموع۶نظر
مخاطب به لحاظ گروه سنی
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ تحصیلات عالی
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ جنسیت
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ قومیت
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ مذهب
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ صنف اجتماعی
فرقی نمی کند
مخاطب به لحاظ نقش در خانواده
فرقی نمی کند
برای امتیازدهی وارسال نظر وارد شوید
خانم آباد در کتابش نوشته است: «نمی خواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال» به من جسارت و جرأت بیشتری می داد. اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود می ترسیدم. نمی توانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. دلم روضه ی امام حسین می خواست. دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه ی عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب...
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن ها تشر زدند که چرا جا باز می کنید و روی دست و پای هم نشسته اید؟ و با اسلحه هایشان برادرها را از هم دور می کردند. نگاه های چندش آور و کش دارشان از روی ما برداشته نمی شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل های پرپشت و با لهجه ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقی ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می گن اسمال یخی، بچه ی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم می خوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن ها رو به اسارت می گیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده...»
طعم زندگی

داود بختیاری دانش ور

داستان درباره پسرکى است به نام على که همراه با مادر وخواهرش رباب و پدر بیمارش در یکى از محله ‏هاى فقیرنشین شهر تهران زندگى می ‏کند. خواهر رباب به طرز مشکوکى گم می ‏شود و پدر نیز که در اغما به‏ سر می برد از غصه گم شدن فرزندش می ‏میرد. علی ‏مجبور می شود براى گذراندن زندگی‏شان در یک مغازه بقالى که ‏صاحب آن از طرفداران رژیم شاه بود، کار کند. پس از مدتى على درجریان مبارزات انقلاب قرار می گیرد. صاحب مغازه، که آدم ‏محتکرى است لو می رود و على به این خاطر مجبور می ‏شود مدتی ‏دور از خانه خود به ‏سر ببرد. از طرفى مادر على که مدتى از پسرش ‏بی خبر می ماند به شهر خود خرمشهر باز می گردد و آدرس خانه‏ پدرى خود را به یکى از همسایه‏ ها می دهد تا به دست على برساند. على به خرمشهر می رود و چون مادرش ازدواج کرده، نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگى می کند. پس از مدتى با حمله عراق به خرمشهر، على همراه با مردم به دفاع از شهر می پردازد، تا این که به شدت‏ مجروح شده و به تهران می آید. بار دیگر به خرمشهر باز می گردد و در عملیات آزادسازى شهر خرمشهر شرکت می کند.

مهمان صخره ها

راحله صبوری

قیمت ای پاب۱,۵۰۰ تومان

چهلمین نفر

اصغر فکور

قیمت ای پاب۱,۷۰۰ تومان

رجل سياسي

رحیم مخدومی

قیمت ای پاب۲,۰۰۰ تومان